که شبیت خون بریزد که در او قمر نباشد
-
تاریخ: 1405/6/3 ساعت: 2:55
این روزها دوباره افتادهای توی سرم، هر جا یک نشانهای از تو میبینم. اون موها، آن تیشرتهای تیرهی شبیه هم، آن لباسهای شبیه به هم. آن بدعنقی و بیحوصلگی همشیگیت، آن رازآلودی، آن راز سربهمهری که تو بودی و هرگز نتوانستم ذرهای بشکافمش. ذرهای نزدیک شوم. آن سطح سنگی و صیقلی روحت که هیچ راهی، هرگز به د...
ملال سالها
-
تاریخ: 1405/5/11 ساعت: 17:04
اخیرا بیش از پیش حس میکنم عمرم را تلف کردم. چندان پیشی هم قبل از این وجود نداشته، الان از آن شور و حرکت دانشگاه دور شدهام، همه را میبینم که بارهایشان را که در 20 تا 30 بستهاند دستشان گرفتهاند و رفتهاند. من ماندم هاج و واج با یک عالمه بار و بندیلی که علیرغم بسیار زیاد بودنشان، انگار به هیچ دردی ...
اتاق بیپنجره
-
تاریخ: 1404/9/6 ساعت: 10:44
تصویر کوچکم در پایین آینه که از بین تاریکی درِ اتاق تا راهرو نگاهم میکند، عکسهای پرسنلی و دستهجمعی چپیده زیر قابها، ماشین خیاطی با قاب چوبی، صندلی و میز مخصوص نماز خواندن، مبل چرمی با پایه و دستهای از لولهی فلزی و براق، فرش کهنه و درشتبافت، در چوبی اتاق که سه تا شیشه دارد و از دستگیرهی کوچک ...
جزیره
-
تاریخ: 1404/9/6 ساعت: 10:44
تو این هفته تمام نشده، دیگر رفتهای. وسایلت را جمع کردهای. دفتر قرمزه را میبری؟ آن کتاب دست دوم را چطور؟ کارت پستال را چه؟دستی مرا به پایین فشار میدهد. میخواهم دست و پا بزنم راهی به بالا پیدا کنم، میخواهم یک جوری بر این فشار بیامان زمان و حجم خاطرات نتوانستن غلبه کنم، نمیتوانم. زمان بر ما گذش...
رباب الکی
-
تاریخ: 1402/6/18 ساعت: 18:23
یک دفعه بزرگسالی را حس کردم. نشسته بودم پشت میز ناهارخوری چیزی ترجمه میکردم، صدای ساز زهی سادهای از خیابان میآمد، انگار که یک آدم خوشذوقی که خیلی بلد نیست رباب بزند، هر نیم ثانیه یک نوت با یکی دو میزان فاصله، در تصورم یک مهاجر تازهی افغان آمد که با ربابش فرار کرده آمده تهران، خیالات فانتزی. از پشت پ...
اتاق بیپنجره
-
تاریخ: 1402/6/18 ساعت: 18:23
تصویر کوچکم در پایین آینه که از بین تاریکی درِ اتاق تا راهرو نگاهم میکند، عکسهای پرسنلی و دستهجمعی چپیده زیر قابها، ماشین خیاطی با قاب چوبی، صندلی و میز مخصوص نماز خواندن، مبل چرمی با پایه و دستهای از لولهی فلزی و براق، فرش کهنه و درشتبافت، در چوبی اتاق که سه تا شیشه دارد و از دستگیرهی کوچک و قدیمیا...
یادداشتهای کوتاه سبک
-
تاریخ: 1402/1/30 ساعت: 19:54
باید از این به بعد از حالهای خوبم بیشتر بنویسم.مثلا اینکه امسال با دیار روشنی گذشت و تصمصمم الان بر ماندن و کوچ دو نفرهی موقت است. مثلا از اینکه تند تند نقطه ته خطهایم را میگذارم و منتظر یه چیز عظیم جدید و روشنم، از اینکه امید؟ نمیدانم ولی انگیزه و جوششی در من هست که حضور دیار روشنی به من یادآوری کر...
-
تاریخ: 1401/10/11 ساعت: 0:48
دیشب خواب دیدم که رفته بودیم سفری و دیار روشنی هم بود، آنها ماندند به پرندهنگری، من با خانم پا به سن گذاشتهای (که نمیشناختمش) پا زدیم به آب و مسیری طولانی رفتیم تا به یک خشکی رسیدیم. آب کم عمق بود و به نظر نمیآمد حقیقتا راه بیبازگشتی را آمده باشیم. خانم که هدفی داشت به راه خود رفت و من مثل ابلهها در...
کنگلمره
-
تاریخ: 1401/4/28 ساعت: 10:54
امشب تصمیم گرفتم که بلاخره این نامتناجس بودن و کنگلمره بودن خودم را بپذیرم. این کثرت را که در خودم حس میکنم بپذیرم.اینستاگرام را بالا پایین میکردم رسیدم به یک مقالهی امنیت شبکه، در مجلهی کرپتوکارنسی، نوشتهی یک دختر ایرانگرد مستندساز و فکر کردم چه چیزی غریبتر از این؟ چطور این همه چیز بیربط را، همزمان...
شب هیچکس صدای آبشار اوسون را نمیشنود
-
تاریخ: 1401/3/14 ساعت: 16:05
آبشار خروشان و پر قدرت بود، برگ درختهای گردی سبز و زنده، تمام روز پر از پرنده و طراوت بود و من شاید هیچوقت انقدر ناامید نبودهام.ایکاش کسی بود که میشد این را به او گفت و میفهمید، ایکاش کسی استیصال و هرولیهی آدم را میفهمید. به دردی هم نمیخورد فهمیدن کسی. من با ناامیدیام تنها هستم و دستم به تو نمیزسد و...
کشتن پرندهی شرودینگر
-
تاریخ: 1401/2/29 ساعت: 14:09
امشب ممکن است شب باشد که...امشب میخواهم شبی باشد که...امشب امیدوارم شبی باشد که...امشب همهی توانم را جمع میکنم، و امیدوارم بلاخره در این جعبهی لعنتی شرودینگر را باز کنم به جای تخیل راجع به تمام جهانهای ممکن و محتمل، تمام فکرهایی که به واسطهی هنوز اتفاق نیوفتادن چیزی در سر من میچرخند، تمام دل آشوبهها...
تکرار بیهودهی خویشم
-
تاریخ: 1401/2/29 ساعت: 14:09
از این حال توییتروارری که اینجا گرفته بدم میآید. دوست دارم بلند و طولانی و عمیق بنویسم. هر ور را نگاه میکنم از یک سطح نازکی درکها بیشتر نیست، قضاوت فقط در سطح همان رویِ روی، قضاوت در سطح عیانترین چیزها. بدون اینکه درکی از یک قدم عمیقتر باشد، یا حتی کنجکاویای برای قدمی عمیقتر شدن. در دیگری نمیبینم و ...
طرقه
-
تاریخ: 1401/2/29 ساعت: 14:09
من شما را دوست دارم و جانم در میرود همین یک جمله را بگویم.
از این ببعد من سروم.
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 22:12
به انرژی و زمانی فکر میکنم که هدر رفت. به درخت بودن، آن درختی که شاخههایش را میپرورد،غذا میدهد، بزرگ میکند، شاخه خودش است، تنهاش است و ناگهان شاخهی هرگز به شکوفه ننشسته را از خودش قطع میکند. همین. این منم، همیشه در حال کندن چیزهایی که برای رشدشان زحمت کشیدم، حتی زمستان نمیخشکاندشان، منم، من خود درخت...
میوهی نارسته، افتاده.
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 22:12
آمدم خانه و شاخهی ارکیده شکسته بود. هیچکس به من نگفت که شاخهی ارکیده شکسته. همه در سکوت گذاشتند تا خودم تن نحیفاش را که برگهایش شل شده، و شاخهی حالا شکستهای که دوتایی انقدر زحمتش را کشیدیم را بیسلیقه، میان خاکش جاساز کرده بودند پیدا کنم. احتمالا خانواده همین است: هیچ چیز قشنگ به تو نمیدهد و هر چیز ق...
بید سپید
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 22:12
اولین بار سر کوچه دیدمش، ماسکم را برداشته بودم که تخیلی زیباتر از واقعیت من نکند و بعد توی ذوقش بخورد، کیف خیلی سنگینم را هم برده بودم که بعد قرار برگردم دانشگاه. روی میز کنار باغچه نشستیم، حرفهای معمولی، تکرار هزاربارهی شوخی، نگاه و سعی در به خاطر سپردن (هیچ از صورتش آنوقت یادم نمانده)، نشان دادن ک...
ای کاش این نامه را تو میخواستی، ای کاش تو میخواندی
-
تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 11:06
خسروی عزیزم، سلاماین ممکن است آخرین چیزی باشد که به یادت مینویسم.چقدر عمر پروانه کوتاه است، چقدر مرگ پروانه نزدیک است، چقدر بد است که پروانهای در تاریکی از دستت بپرد، تو فرورفتنش را در تاریکی ببینی
هروله
-
تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 11:06
دیشب همین موقع در ماشین خودم را به خواب زده بودم. عصبانی بودم، خسته بودم، دلزده بودم از آن همه استرسی که برای هیچ کشیده بودم و نمیخواستم دیگر همراهانم را ببینم، یا مجبور شوم در کلامشان مشارکت کنم.ظهر
قلب
-
تاریخ: 1399/6/19 ساعت: 11:06
الان نشستم روی همان صندلی نارنجیای که شبهای پیش مینشستم، پشت لپتاپ، صفحههای جالبی که یک به یک پیش چشمانم باز میردم و هیچکدامشان داخل چشمم نمیشد، همه از جلوی چشمم عبور میکردند، فقط دست تو بود که
قرنطینه
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 18:16
وقتی که به کسی زنگ می زنی و پیغام می گذاری که زنگت بزند، وقتی که ناراحتی و در جمع دوستان نزدیکت همه میفهمند، وقتی مدتهاست از تو خبر نیست، روزهاست که نیستی، تصویرت نیست، صدایت نیست، کلمهای از جانب ت