خرید بک لینک

تو این هفته تمام نشده، دیگر رفته‌ای. وسایلت را جمع کر‌ده‌ای. دفتر قرمزه را میبری؟ آن کتاب دست دوم را چطور؟ کارت پستال را چه؟

دستی مرا به پایین فشار می‌دهد. می‌خواهم دست و پا بزنم راهی به بالا پیدا کنم، می‌خواهم یک جوری بر این فشار بی‌امان زمان و حجم خاطرات نتوانستن غلبه کنم، نمی‌توانم. زمان بر ما گذشته و تمام شده، کاری نمی‌شود کرد. زمان گذشته را مرور می‌کنم یک راهی به برگشت پیدا کنم، یک جایی از گذشته یکهو بیدار شوم و دوباره بکاومت بلکه راهی بود. در آسانسور منتظرت بمانم، در سالن غذا‌خوری خداحافظی‌ات را نگاه کنم، در شب‌های تاریک بلوار، در لیوان موکا، جلوی خانه‌ی فروغ، رد شدن از خیابان به سمت ابن‌بابویه. یعنی ما هیچ راهی نداشتیم؟ یعنی این خداحافظی همیشگی خواهد بود؟ من دیگر تو را نخواهم دید و مثل یک خاطره‌ی موهوم در ذهنم باقی میمانی.

در سنگی را زدم که دری نداشت. آنقدر در زدم تا از دستم افتاد و در ژرفای آب فرو رفت.

خدانگهدار.

برچسب: نویسنده: پارسا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 6 آذر 1404 ساعت: 10:44

صفحه بندی