خرید بک لینک

1 خروشان و پر قدرت بود، برگ درختهای گردی سبز و زنده، تمام روز پر از پرنده و طراوت بود و من شاید هیچوقت انقدر ناامید نبودهام.

ایکاش کسی بود که میشد این را به او گفت و میفهمید، ایکاش کسی استیصال و هرولیهی آدم را میفهمید. به دردی هم نمیخورد فهمیدن کسی. من با ناامیدیام تنها هستم و دستم به تو نمیزسد و دیگر دستم را دراز هم نمیکنم. هوسمندی که شاخهی سیب از او زیادی دور است. و میبیند که سیب را دیگرانی میتوانند بچینند. من از این پایین، از این دور فقط نگاه میکنم و ادای آدمهای معمولی را در میآورم.

یک بار دست دراز کردم سمت صورتت که رو به آتش بود. تو خواب بودی و باد آتش را به سمت صورتت میزد. دست دراز کردم که ببینم دستم/صورتت زیادی گرم نباشد. کنده را جابجا کردم که شرارهاش را باد سمتت نیاورد و باز دست دراز کردم، باز جابجا کردم و باز. تو ندیدی، من هم حواسم نبود، آن یکنفری هم که دید حالا زیر خاک است. 1 نیست که مهربانی مایوسانهی مرا بفهمد. هیچکس نمیفهمد یاس مرا وقتی در آن تمثال بهشت، تو به من میگویی نامهربان. هیچکس نمیبیند. محبت ما بیپاسخ و فهمناشده میماند و یکروز تمام میشویم. کتابی که ما بودیم، خوانده نشده می سوزد.

برچسب: نویسنده: پارسا موسوی‌پور تاريخ: شنبه 14 خرداد 1401 ساعت: 16:05

صفحه بندی