آسا نیسی موسوس
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:42
حوصلهام از خودم سر رفته از بس که همیشه عاشقم، از بس که هی منتظرم معنیای پس رفتارهای عادی آدمها برای خودم بسازم، پس دستت که به خداحافظی بالا میآید، پس سلام خجولی که میکنی، پس چشمهایت که انقدر مهر
زاویهی روایت: نادان کل
-
تاریخ: 1398/9/7 ساعت: 16:56
چرا تمرکز ندارم؟ آیا نوشتن به تمرکز داشتن کمک میکند؟ جواب نمیدانم است، جواب اکثر سوالهای من نمیدانم و هیچکس نمیداند است. اگر سوالم چیزی راجع به آینده باشد که خب روشن است نمیدانم، ولی مشکل اینجا
برای یوسف کوچک مو بلند من، فاطمه
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 12:31
فاطمه شاگرد کوچک من بود، و من هنوز به درسی که باید از یک رفتار کوچک و معمولیاش بگیرم فکر می کنم. یکی از بچهها به لیوان شیر فاطمه خورد و کل ساعد فاطمه شیری شد، من همین موقع فکر میکردم که الان احتما
بر سر آنم که گر ز دست برآید (۲)
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
هر وقت که نیت کنم «دست به کاری زنم که غصه سرآید» اولین کار در نظرم همین اپلای و ادامه تحصیل و جلوتر دویدن در این ماراتن دانشگاهی میشود، چرا؟ چون عمدهی غصهی من از این حس عقبماندگی و عمر تلف شده می
بر سر آنم که گر ز دست برآید(۳)
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
همیشه دست از کاری برآمدن را تعبیر میکردم به عوض کردن اوضاع، عوض کردن آدمها، عوض کردن خوراکیها و فعالیتها یا عادات. مطمئنم که تمامشان از جمله کارهایی است که ز دست آدم برمیآید، و حتما هم که اثر می
سرو و سپیدار
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
حتما نگفتم، آن اولین روزهایی که عاشق بودم، از دانشگاه سرازیر میشدم و یک آهنگ خاص بلند را بارها و بارها گوش میدادم، و به طرز آیینی به درخت سروی در مسیرم خیره میشدم، آن عشق راز مگویی بود و هست هنوز،
عن در امیدواری (برای هزارمین بار)
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
داشتم به آ. میگفتم که این امتحان تافل استعارهای از کل زندگی ما شده، خودمان و فکرمان را کج و معوج میکنیم که در قالبهاش جا شویم، وقتی که میپرسد "What was your most impressive memory?" اصلا مهم نیست
For always roaming with a hungry heart
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
از خودم هر روز بیشتر دلزده میشوم، از بیدست و پاییام، از هول بودگی وراثتیام، از صدای نازکم که در بحث بالا میگیرد و میلرزد، انگار که کمک میخواهم که همه با من هم عقیده باشند، از احساس نامطمئنی که
زین آتش نهفته که اندر دل من است
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
نشستهام در سالن غذاخوری دانشگاه و مثلا قرار است اسپیکینگ و رایتینگ کنم، لکن دلآشوبتر از آنم که بتوانم فکرم را در یک نقطه جمع کنم، چرا صرفا حضور یک نفر، دو سه دیوار آنطرف تر مرا اینچنین به هم میری
اگر تو مرا نبینی، من هم نمیبینمم*
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
فئو، همقطار دیرینهبا من پیاده شدی، سوار شدی، گم شدی، دیدی که چگونه خودم را در چاه و چاله انداختم، چگونه بیرون آمدم (اگر بیرون آمدهام، خودم که انقدر به خودم نزدیکم این را نمیفهمم، فقط تو آنقدر فاصله
وعظ بیمعنی
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیردز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیردخدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گوکه نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیردبیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگینکه فکری در درون ما
جان قفس را درشکسته؟ دل ز تن بگریخته؟
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
چظور گنجشک کوچک زندانی در قفس سینهی من، نمیتواند دندههایم را خرد کند و بیرون بیاید؟بلبل زندانی در فصل بهار را دیدهای؟ خودش را به نردهها میکوبد میکوبد میکوبد، نرده نمیریزد، پرش میریزد، نوکش م
آری، آن روز چو میرفت کسی...
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 8:18
دلبر بگویمت یا زیبا؟ چرا هیچ اسمی برای معشوقهای مرد نگذاشتهاند؟ چرا زنها کمتر شاعر بودند، چرا کمتر نوشتند، چرا تصویری از لیلیهای سر به بیابان گذاشته نداریم؟ دلبر بگویمت یا زیبا؟ میدانی که هیچکدام
سنگ زدن به پرندگان بسته
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 8:18
زندگی پویایی مداوم است، این که دیگر گفتن نداردحیات خود به خود شکل میگیرد تخمکی به اسپرم میخورد، موجود زنده شکل میگیردنگاهی به نگاه دیگر میخورد، اشتیاقی در جان میافتدشیخ کلامی میگوید، آتشی در دل
بر سر آنم که گر ز دست برآید
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 8:18
اینجا را میخواهم دوباره سرپا کنم، بلکه یک حال-نوشتی از این روزهایم داشته باشم. دو سال گذشته را در چنان سکوتی با خودم طی کردهام که اصلا وجود چنین دوسالی را میتواند برای خودم هم کتمان کنم. فاصلهی بی
The Embrace
-
تاریخ: 1396/12/25 ساعت: 14:03
باز نامدی و روزگار رفته بازنامد. نشستم که مگر بیایی، چه امیدهایی که در تاریکی شب با من سوخت تا صبح، چه خرمنهایی که به امید بازآمدنت درو کردم، نیامدی، همه سوخت و با باد رفت. نیامدی آسمان سوخت، خاکسترهایش بر سرمان ریختند، آسمان آبیش تمام شد، شد خاکستری کثافتی که میبینی، نیامدی.نشستیم و تو نیامدی، سوخت...
عدم قطعیت فراگیر وجود تو
-
تاریخ: 1396/12/25 ساعت: 14:03
فکر میکردم دوای درد باشد، میدانم که عشق را نباید مرهم دانست، عشق پویایی و رقصی است میان دو آدم ، نه مرهم دو از پا افتاده. اما فکر میکنم آدمی این را باور ندارد، آدم دنبال مرهم است برای زخمهایی که دوسرش انقدر باز شده که خودش قرار نیست همبیاید، یک نفر باید بیاید دو سر زخمش را به هم بدوزد.زخمهای قدیمی ج...
ف.
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 3:07
عکسهای سفر شانسی سال پیش روسیه را بلاخره گرفتم. من و ف. میان برف و لختی درخت ایستاده بودیم و به خود الانمان لبخند میزدیم، دستم را دور گردن ف. حلقه کرده بودم و سرش را محکم به سر خودم چسبانده بودم. آنوقتها دوستتر بودیم. ف. دو سال بالای
جان
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 17:25
چیزی در من مرده، جانی در من زندگی میکرده و حالا نیست. میانهی راه افتاده شاید، در درندشتی روزها و آدمها گم شده (آدمی از گم شدن میمیرد؟) دیگر از نیامدنش و نبودنش نمیترسم، صندلی را از ایوان کشیدم داخل خانه، این انتظار را، رسیدن هیچکسی پاسخ نمیدهد. + نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۶ساعت ۱۲ ق.ظ ...
آنچه گذشت
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:58
خیلی دوست دارم امروز بعد از طی کردن این همه بار فکری که به طرز پارادوکسیکالی از خلا درونی ام حاصل شده زیر نور زیبای ماه کامل های های گریه کنم ، در دفترم بنویسم و به یک نقطه ی اتکایی برسم و بعد حالم را نقاشی کنم. بعد ترتیبی اتخاذ میکردم که با هدی ی حوض نقره طرح دوستی بریزم و مجبورش کنم برایم کوانتوم ...