از میخ و گل های کاغذی

متن مرتبط با «عید نمی دهد فرح بی نظر هلال تو» در سایت از میخ و گل های کاغذی نوشته شده است

که شبیت خون بریزد که در او قمر نباشد

  • نیلوبلاگ

    این روزها دوباره افتاده‌ای توی سرم، هر جا یک نشانه‌ای از تو میبینم. اون موها، آن تیشرت‌های تیره‌ی شبیه هم، آن لباس‌های شبیه به هم. آن بدعنقی و بی‌حوصلگی همشیگیت، آن رازآلودی، آن راز سربه‌مهری که تو بودی و هرگز نتوانستم ذره‌ای بشکافمش. ذره‌ای نزدیک شوم. آن سطح سنگی و صیقلی روحت که هیچ راهی، هرگز به درونت نداشت. حتی وقتی آن مرتیکه پرتت کرد روی زمین و تحقیرت کرد، حتی وقتی من صدایم لرزید، وقتی گریه کردم، وقتی روی میز منتظر نشستم و دستم رفت در جعبه‌ی شرودینگر را باز کنم و نتوانستم، و تو فهمیدی من نمی...

    ادامه مطلب
  • اتاق بی‌پنجره

  • نیلوبلاگ

    تصویر کوچکم در پایین آینه که از بین تاریکی درِ اتاق تا راهرو نگاهم می‌کند، عکس‌های پرسنلی و دسته‌جمعی چپیده زیر قاب‌ها، ماشین خیاطی با قاب چوبی، صندلی و میز مخصوص نماز خواندن، مبل چرمی با پایه و دسته‌ای از لوله‌ی فلزی و براق، فرش کهنه و درشت‌بافت، در چوبی اتاق که سه تا شیشه دارد و از دستگیره‌ی کوچک و قدیمی‌اش یک لباس زیر بزرگ آویزان است، برج رخت‌خواب های کنار کمد،‌ پنجره‌ی اتاق به راهرو (دیگر هیچجا ندیدم که بین دو فضای محصور خانه پنجره‌ای باشد)، صدای خواب و خرناسه، نفس خس‌دار، پاکوبیدن گهگاهی پد...

    ادامه مطلب
  • اتاق بیپنجره

  • نیلوبلاگ

    تصویر کوچکم در پایین آینه که از بین تاریکی درِ اتاق تا راهرو نگاهم میکند، عکسهای پرسنلی و دستهجمعی چپیده زیر قابها، ماشین خیاطی با قاب چوبی، صندلی و میز مخصوص نماز خواندن، مبل چرمی با پایه و دستهای از لولهی فلزی و براق، فرش کهنه و درشتبافت، در چوبی اتاق که سه تا شیشه دارد و از دستگیرهی کوچک و قدیمیاش یک لباس زیر بزرگ آویزان است، برج رختخواب های کنار کمد، پنجرهی اتاق به راهرو (دیگر هیچجا ندیدم که بین دو فضای محصور خانه پنجرهای باشد)، صدای خواب و خرناسه، نفس خسدار، پاکوبیدن گهگاهی پدرم، نالههایی که آدمهای پیر در خواب میکنند، این گرمای کلافهکننده، کمد چوبی ماهونی که مطمئنم یک جانور در خودش دارد.چه همهی اینها را دوست دارم. زمان اینجا نمیگذرد، هیچوقت نگذشته، جز آن یک باری که صاحب قویترین خرناسهها...

    ادامه مطلب
  • شب هیچکس صدای آبشار اوسون را نمیشنود

  • نیلوبلاگ

    آبشار خروشان و پر قدرت بود، برگ درختهای گردی سبز و زنده، تمام روز پر از پرنده و طراوت بود و من شاید هیچوقت انقدر ناامید نبودهام.ایکاش کسی بود که میشد این را به او گفت و میفهمید، ایکاش کسی استیصال و هرولیهی آدم را میفهمید. به دردی هم نمیخورد فهمیدن کسی. من با ناامیدیام تنها هستم و دستم به تو نمیزسد و دیگر دستم را دراز هم نمیکنم. هوسمندی که شاخهی سیب از او زیادی دور است. و میبیند که سیب را دیگرانی میتوانند بچینند. من از این پایین، از این دور فقط نگاه میکنم و ادای آدمهای معمولی را در میآورم.یک بار دست دراز کردم سمت صورتت که رو به آتش بود. تو خواب بودی و باد آتش را به سمت صورتت میزد. دست دراز کردم که ببینم دستم/صورتت زیادی گرم نباشد. کنده را جابجا کردم که شرارهاش را باد سمتت نیاورد و ب...

    ادامه مطلب
  • تکرار بیهودهی خویشم

  • نیلوبلاگ

    از این حال توییتروارری که اینجا گرفته بدم میآید. دوست دارم بلند و طولانی و عمیق بنویسم. هر ور را نگاه میکنم از یک سطح نازکی درکها بیشتر نیست، قضاوت فقط در سطح همان رویِ روی، قضاوت در سطح عیانترین چیزها. بدون اینکه درکی از یک قدم عمیقتر باشد، یا حتی کنجکاویای برای قدمی عمیقتر شدن. در دیگری نمیبینم و در خودم هم نمیبینم، شبیه کدویی فاسد شدهام که سطح رویش از دور سالم مینماید و از درون خرابی هی پایین و پایینتر میرود و عمیق و عمیقتر میشود و خودم عقل درستکردنش را ندارم. مدام حس تهوع دارم که، چیزی در دورنم مانده که هنوز میفهمد این حال درست نیست، باید بالا بیاورم و نمیتوانم. گریه هم نمیتوانم بکنم (نه آنطور که خالی شوم، آن سنگ بزرگ در حنجرهام قدمی بالا میآید و قدمی پایین میرود و بر...

    ادامه مطلب
  • بید سپید

  • نیلوبلاگ

    اولین بار سر کوچه دیدمش، ماسکم را برداشته بودم که تخیلی زیباتر از واقعیت من نکند و بعد توی ذوقش بخورد، کیف خیلی سنگینم را هم برده بودم که بعد قرار برگردم دانشگاه. روی میز کنار باغچه نشستیم، حرفهای معمولی، تکرار هزاربارهی شوخی، نگاه و سعی در به خاطر سپردن (هیچ از صورتش آنوقت یادم نمانده)، نشان دادن کلیپ بامزه، پیدا کردن دوستهای مشترک، او که رفت بالا نماز بخواند، تکهی کوچکی از پرچین که شکست و خیلی موذیانه سر جایش گذاشتیم، اشتراک غذا، چایی پشت چایی، فرود شب، ۸ ساعت حرف -عملا- بیوقفه، تذکر مسئول کافه که «ممنون میشم بلند شید».وقتی رفته بود نماز، توی باغچه یک بید بزرگ و پشمالوی سفید دیدم که تقلا میکرد، احتمالا خیلی وقت آنجا بود، ولی من چند ساعت بعد از آمدنمان دیدمش. رو روی میز واررسیاش کردم: ...

    ادامه مطلب
  • ای کاش این نامه را تو میخواستی، ای کاش تو میخواندی

  • نیلوبلاگ

    خسروی عزیزم، سلاماین ممکن است آخرین چیزی باشد که به یادت مینویسم.چقدر عمر پروانه کوتاه است، چقدر مرگ پروانه نزدیک است، چقدر بد است که پروانهای در تاریکی از دستت بپرد، تو فرورفتنش را در تاریکی ببینی ...

    ادامه مطلب
  • اگر تو مرا نبینی، من هم نمیبینمم*

  • نیلوبلاگ

    فئو، همقطار دیرینهبا من پیاده شدی، سوار شدی، گم شدی، دیدی که چگونه خودم را در چاه و چاله انداختم، چگونه بیرون آمدم (اگر بیرون آمدهام، خودم که انقدر به خودم نزدیکم این را نمیفهمم، فقط تو آنقدر فاصله...

    ادامه مطلب
  • وعظ بیمعنی

  • نیلوبلاگ

    دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمیگیردز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیردخدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گوکه نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیردبیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگینکه فکری در درون ما...

    ادامه مطلب
  • عدم قطعیت فراگیر وجود تو

  • نیلوبلاگ

    فکر میکردم دوای درد باشد، میدانم که عشق را نباید مرهم دانست، عشق پویایی و رقصی است میان دو آدم ، نه مرهم دو از پا افتاده. اما فکر میکنم آدمی این را باور ندارد، آدم دنبال مرهم است برای زخمهایی که دوسرش انقدر باز شده که خودش قرار نیست همبیاید، یک نفر باید بیاید دو سر زخمش را به هم بدوزد.زخمهای قدیمی جوش خوردهاند، اما مثل قل قل آبی در دیگ، زخمهای جدیدی...

    ادامه مطلب
  • بیابان پر ز مجنون شد

  • نیلوبلاگ

    چرا از آدم ها فرار میکنیم؟ قسمت اولاین که من این فعل میکنم را جمع بستم قضیه دارد، قضیه اش هم این است که احساس امنیت به آدم میدهدمثلا اگر مردم لخت در خیابان راه میرفتند، تو فقط با لخت بودن احساس امنیت میکردی، و با همین استدلال توجیه میشود که اگر همه خودشان را داخل چاه پرت کنند، تو بین آن همه گوشت و استخوان در حال سقوط آرامش بیشتری خواهی داشت تا لبه ی تنها ی چاهقبول ندارید؟ نمونه اش هم همین تهران، چرا ما تهران زندگی میکنم؟ در این حجم دود و شلوغی و نامهربانی؟ چون همه اینجا زندگی میکنند، چون دور همیم و این به ما حس امنیت میدهدچه جالب، تا اینجا متوجه می شویم...

    ادامه مطلب
  • از تو میپرسند

  • نیلوبلاگ

    “My love for youwas greater than my wisdom.” ― Euripides, Medea به همین سادگی، به همین سرراستی...

    ادامه مطلب
  • عید نمیدهد فرح بینظر هلال تو

  • برچسب‌های مرتبط

    از تو میپرسند | مسابقه از تو میپرسند | عید نمی دهد فرح بی نظر هلال تو |