این روزها دوباره افتادهای توی سرم، هر جا یک نشانهای از تو میبینم. اون موها، آن تیشرتهای تیرهی شبیه هم، آن لباسهای شبیه به هم. آن بدعنقی و بیحوصلگی همشیگیت، آن رازآلودی، آن راز سربهمهری که تو بودی و هرگز نتوانستم ذرهای بشکافمش. ذرهای نزدیک شوم. آن سطح سنگی و صیقلی روحت که هیچ راهی، هرگز به درونت نداشت. حتی وقتی آن مرتیکه پرتت کرد روی زمین و تحقیرت کرد، حتی وقتی من صدایم لرزید، وقتی گریه کردم، وقتی روی میز منتظر نشستم و دستم رفت در جعبهی شرودینگر را باز کنم و نتوانستم، و تو فهمیدی من نمیتوانم. حتی آنروز آخر آن پیادهروی بینهایت، قلبمان نزدیک بود (یا حداقل من اینطور فکر میکردم)، حتی آن روزی که دور آتش گفتی :«دیکر هرگز در حهان اتفاق نمیافتد که دو نفر عاشق هم باشند و به هم هیچچیز نگویند.» من نمیدانستم. تو که میدانستی چرا تمام روزنهایت را به روی من بسته بودی؟
در ذهن خودم فکر میکنم که از تو منزجرم. فکر میکنم اینکه همیشه مثل مجسمههای خدایان یونان، دستنایافتنی و بینقص و مفصل باشی، بلاخره یک روز حوصلهی منِ فانی را سر میبرد. فکر میکنم میدانستی و فقط میخواستی یک شیفتهی دیگرت را اذیت کنی. میخواستی... چه میخواستی؟ نمیفهمم.
آخرین باری که به من زنگ زدی، تو زنگ نزدی. تلفنت قبل از رفتن به من زنگ زد. من برداشتم و آنسمت یک مرد سرت داد میکشید که : «آدما سیبزمینی نیستن، احساس دارن. که یه جوری رفتار میکنی انگار وجود (یا احساس؟) ندارن.» من هم اگر کمتر دوستت داشتم لابد چنین چیزی را سرت فریاد میزدم. لابد آنروز دم آبشار، هلت میدادم توی آب و میگفتم که چقدر از تو منزجرم. چقدر از اینکه خودم را مچل تو کردهام منزجرم. چقدر از اینکه نمیگذاری عشق من یک جایی به سمت تو سرازیر شود، این سدی که من باشم دیگر طاقت ندارد، دوست داشتم سد را توی صورت دوستداشتنی و ناگشودنیات منفجر میکردم و میرفتم. ولی من نرفتم. من ماندم، تو رفتی.
و شاید همهی اینها تو نبودی. همهی اینها من بودم. من تمام خواستهام را روی تو برونفکنی میکردم و تو فقط نمیخواستی. گناهی نداشتی. اینها را مینویسم که همان باقی پیوندهای ذهنیام را با تو قطع کنم. ولی میدانم، و میدانی که اینطور نبود. میدانی که در دوستداشتن من نامهربان بودی، و در دوستداشتنم زیادی مهربان. من را، و خودت را یک لنگهپا نگهداشتی، درها را نیمباز، نیمبسته گذاشتی و فرصتمان تمام شد.
نامههایی که برایت نوشته بودم را نگهداشتم، که بخوانم و یادم بیاید چقدر همیشه غمگین بودم. هیچ شادیای، هیچ حس رهایی و گشودگی با تو نداشتم. همیشه شبهای تاریک و فضاهای سرد و معماهای پیچیده و سوالهای بیجواب. و چون بعداها حالم خوب بود وقتی آن نامهها را میخواندم، فکر میکردم که کلا ما اشتباه بودیم. وقتی انقدر حال آدم بد باشد یعنی قضیه اشتباه است. الان که حالم خوب نیست ولی شاقولِ درست و غلطم را باز از دست دادهام. اگر قرار بود حالم بد باشد که دیگر چه فرقی میکرد.
****
قمری که دوست داری همه روز دل بر آن نه
که شبیت خون بریزد که در او قمر نباشد
برچسب:
نویسنده: پارسا موسویپور