اخیرا بیش از پیش حس میکنم عمرم را تلف کردم. چندان پیشی هم قبل از این وجود نداشته، الان از آن شور و حرکت دانشگاه دور شدهام، همه را میبینم که بارهایشان را که در 20 تا 30 بستهاند دستشان گرفتهاند و رفتهاند. من ماندم هاج و واج با یک عالمه بار و بندیلی که علیرغم بسیار زیاد بودنشان، انگار به هیچ دردی نمیخورند. آن همه درس را من برای چه خواندم؟
دانشجو یک کتاب را میگذارند جلویش و انقدر سرش را با چیزهای مختلف شلوغ میکنند که دیگر فکر نمیکند. همینجور در همان چیز ها خودش را غرق میکند و یک زمانی در حالی خودش را مییابد که خیس انداخته شده پایین جادهای، که "از شنا خسته نباشی! حالا با تمام تمرینهایی که کردی پرواز کن!" فشار سن کمکم زیاد میشود. کمکم جهان از پیش رویم، میرود پشت سرم. تمام روز را تقریبا میخوابم و حالم خوب نیست.
حوصلهی غذا درست کردن و خرید ندارم، باید شعر بخوانم و کار کنم، چه شعری و چه کاری؟ شاید دیگر نباید بپرسم. شاید آدمها ذاتا پرواز بلندند و من ترسو هستم.
برچسب:
نویسنده: پارسا موسویپور