
تصویر کوچکم در پایین آینه که از بین تاریکی درِ اتاق تا راهرو نگاهم میکند، عکسهای پرسنلی و دستهجمعی چپیده زیر قابها، ماشین خیاطی با قاب چوبی، صندلی و میز مخصوص نماز خواندن، مبل چرمی با پایه و دستهای از لولهی فلزی و براق، فرش کهنه و درشتبافت، در چوبی اتاق که سه تا شیشه دارد و از دستگیرهی کوچک و قدیمیاش یک لباس زیر بزرگ آویزان است، برج رختخواب های کنار کمد، پنجرهی اتاق به راهرو (دیگر هیچجا ندیدم که بین دو فضای محصور خانه پنجرهای باشد)، صدای خواب و خرناسه، نفس خسدار، پاکوبیدن گهگاهی پد...
ادامه مطلب
تصویر کوچکم در پایین آینه که از بین تاریکی درِ اتاق تا راهرو نگاهم میکند، عکسهای پرسنلی و دستهجمعی چپیده زیر قابها، ماشین خیاطی با قاب چوبی، صندلی و میز مخصوص نماز خواندن، مبل چرمی با پایه و دستهای از لولهی فلزی و براق، فرش کهنه و درشتبافت، در چوبی اتاق که سه تا شیشه دارد و از دستگیرهی کوچک و قدیمیاش یک لباس زیر بزرگ آویزان است، برج رختخواب های کنار کمد، پنجرهی اتاق به راهرو (دیگر هیچجا ندیدم که بین دو فضای محصور خانه پنجرهای باشد)، صدای خواب و خرناسه، نفس خسدار، پاکوبیدن گهگاهی پدرم، نالههایی که آدمهای پیر در خواب میکنند، این گرمای کلافهکننده، کمد چوبی ماهونی که مطمئنم یک جانور در خودش دارد.چه همهی اینها را دوست دارم. زمان اینجا نمیگذرد، هیچوقت نگذشته، جز آن یک باری که صاحب قویترین خرناسهها...
ادامه مطلب